Rumi, the Unsanitized, the Badass



Here is some of the more salacious wisdom of Mowlana Jalaluddin Muhammad al-Balkhi (d. 1273), known to posterity as Rumi, from his Diwan and Masnavi, which tokenist, culture-appropriating, passive-aggressive, intellectually dishonest, spiritually blind, shallow, pretentious, conceited, hype and fad-driven, consumerist, image-obsessed, cash-focused, materialistic, classist, hypocritical, duplicitous, neoliberal, thieving colonialist and ultimately racist white Western New Age airheaded frauds, charlatans and hucksters with their westoxicated (gharbzadeh), bourgeois, Uncle Tom Iranian butt-puppets living in the West will never tell you about. These are real quotes. Courtesy of this instagram page: https://www.instagram.com/rumithereal/

See also my Rumification by Hollywood: Whitewash and Backlash

 می‌چرد آن بره و قصاب شاد
کو برای ما چرد برگ مراد



 ورنه پشک و مشک پیش اخشمی
هر دو یکسانست چون نبود شمی







پیل باید تا چو خسپد او ستان
خواب بیند خطهٔ هندوستان
خر نبیند هیچ هندستان به خواب
خر ز هندستان نکردست اغتراب



کرمکی کاندر حدث باشد دفین
کی بداند آخر و بدو زمین


نردبان خلق این ما و منیست
عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود ابله‌ترست
که استخوان او بتر خواهد شکست


 گاو گر واقف ز قصابان بدی
کی پی ایشان بدان دکان شدی
یا بخوردی از کف ایشان سبوس
یا بدادی شیرشان از چاپلوس
ور بخوردی کی علف هضمش شدی
گر ز مقصود علف واقف بدی




آن یکی نایی خوش نی می‌زدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که ز من
گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن



هیچ عاقل افکند در ثمین
در میان مستراحی پر چمین



کین جهان جیفه‌ست و مردار و رخیص
بر چنین مردار چون باشم حریص



 گر تو مشک و عنبری را بشکنی
عالمی از فوح ریحان پر کنی
ور شکستی ناگهان سرگین خر
خانه‌ها پر گند گردد تا به سر






گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران
که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست



کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است
کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا



چه شرف یابد ز کشتی بحر در
خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر


بوی کبر و بوی حرص و بوی آز
در سخن گفتن بیاید چون پیاز


باز صندوقی پر از قرآن به است
زانک صندوقی بود خالی بدست
باز صندوقی که خالی شد ز بار
به ز صندوقی که پر موشست و مار



اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم احمق از شما
گرمیت را دزدد و سردی دهد
همچو آن کو زیر کون سنگی نهد



پیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوار
هم بر آرد خصم پیل از تو دمار


طالع عیسیست علم و معرفت
طالع خر نیست ای تو خر صفت



هر که بستاید ترا دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده



در وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خشوک


در نمکلان چون خر مرده فتاد
آن خری و مردگی یکسو نهاد



ز بهر پختن تو آتشیست روحانی
چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی



گر نه فرزندی بلیسی ای عنید
پس به تو میراث آن سگ چون رسید


اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت


آینه کو عیب رو دارد نهان
از برای خاطر هر قلتبان
آینه نبود منافق باشد او
این چنین آیینه تا توانی مجو






گر گلابی بر سر جیبت زنند
ور تو چون بولی برونت افکنند



 گر ترا حق آفرید زشتت رو
هان مشو هم زشتترو هم زشت‌ خو







بانگ غولان هست بانگ آشنا
آشنایی که کشد سوی فنا



آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان



فلسفی منکر شود در فکر و ظن
گو برو سر را بر آن دیوار زن


شیر دنیا جوید اشکاری و برگ
شیر مولی جوید آزادی و مرگ



اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت




بینی از گند تو گیرد آن کسی
کو به پیش تو همی‌مردی بسی





گرم‌دارانت ترا گوری کنند
طعمهٔ ماران و مورانت کنند


آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او



بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین
شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست



هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت


مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هر کسی بر خلقت خود می‌تند



دشمن راهست خر مست علف
ای که بس خر بنده را کرد او تلف



روز رویت روی خاتونان تر
کیر زشتت شب بتر از کیر خر



چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شوی
تند و بد پیوند و بدرگ می‌شوی
چون شدی تو سیر مرداری شدی
بی‌خبر بی پا چو دیواری شدی
پس دمی مردار و دیگر دم سگی
چون کنی در راه شیران خوش‌تگی



 هم تو ماری هم فسون‌گر این عجب
مارگیر و ماری ای ننگ عرب



یا چون مستغرق شدی در عشق خر
آن کدو پنهان بماندت از نظر



ریخت دندانهای سگ چون پیر شد
ترک مردم کرد و سرگین‌گیر شد



جانور فربه شود لیک از علف
آدمی فربه ز عزست و شرف


پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران



در آن زمان که در این دوغ می‌فتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست


بر سماع راست هر کس چیر نیست
لقمهٔ هر مرغکی انجیر نیست
خاصه مرغی مرده‌ای پوسیده‌ای
پرخیالی اعمیی بی‌دیده‌ای



 ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای


 همیشه کشتی احمق غریق طوفان‌ست
که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست


بیا بخور خر مرده سگ شکار نه‌ای
ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست


کیر دیدی همچو شهد و چون خبیص
آن کدو را چون ندیدی ای حریص


بوی گل بهر مشامست ای دلیر
جای آن بو نیست این سوراخ زیر


بر سر آتش به پشت تابه‌ای
با حماقت گشت او همخوابه‌ای

تا خیال و فکر خوش بر وی زند
فکر شیرین مرد را فربه کند


ضرب دف و کف و نعرهٔ مرد و زن
کرد پنهان نعرهٔ آن نعره‌زن


کس به زیر دم خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می‌جهد
بر جهد وان خار محکم‌تر زند
عاقلی باید که خاری برکند

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر

لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنی
با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری

زین حرارت پای‌کوبان تا سحر
کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

پشه‌ای نمرود را با نیم پر
می‌شکافد بی‌محابا درز سر

هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می‌کشند
آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند

نیم تو مشکست و نیمی پشک هین
هین میفزا پشک افزا مشک چین


زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی

خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد
یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او

ای بسا شیرین که چون شکر بود
لیک زهر اندر شکر مضمر بود
آنک زیرکتر ببو بشناسدش
و آن دگر چون بر لب و دندان زدش
پس لبش ردش کند پیش از گلو
گرچه نعره می‌زند شیطان کلوا
و آن دگر را در گلو پیدا کند
و آن دگر را در بدن رسوا کند
وان دگر را در حدث سوزش دهد
ذوق آن زخم جگردوزش دهد
وان دگر را بعد ایام و شهور
وان دگر را بعد مرگ از قعر گور

رایحهٔ جنت ز بینی یافت حر
رایحهٔ جنت کم آید از دبر

جمع گشتند آن زمان جمله وحوش
شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
حلقه کردند او چو شمعی در میان
سجده آوردند و گفتندش که هان
تو فرشتهٔ آسمانی یا پری
نی تو عزرائیل شیران نری

مرغ پر نارسته چون پران شود
لقمهٔ هر گربهٔ دران شود

نه به وقت خشم و کینه صبرهات
سست گردد در قرار و در ثبات
مردی این مردیست نه ریش و ذکر
ورنه بودی شاه مردان کیر خر

--
Rumi, Masnavi, Book 5:61.1-97 (R.A. Nicholson edition, 5:1333-1428).

There once was a maidservant
who had cleverly trained a donkey
to perform the services of a man.
From a gourd,
she had carved a flanged device
to fit on the donkey’s penis,
to keep him from going too far into her.
She had fashioned it just to the point
of her pleasure, and she greatly enjoyed
the arrangement, as often as she could!
She thrived, but the donkey was getting
a little thin and tired looking.
The mistress began to investigate. One day
she peeked through a crack in the door
and saw the animal’s marvelous member
and the delight of the girl
stretched under the donkey.
She said nothing. Later, she knocked on the door
and called the maid out on an errand,
a long and complicated errand.
I won’t go into details.
The servant knew what was happening, though.
“Ah, my mistress,” she thought to herself,
“you should not send away the expert.
When you begin to work without full knowledge,
you risk your life. Your shame keeps you
from asking me about the gourd, but you must
have that to join with this donkey.
There’s a trick you don’t know!”
But the woman was too fascinated with her idea
to consider any danger. She led the donkey in
and closed the door, thinking, “With no one around
I can shout in my pleasure.”
She was dizzy
with anticipation, her vagina glowing
and singing like a nightingale.
She arranged the chair under the donkey,
as she had seen the girl do. She raised her legs
and pulled him into her.
Her fire kindled more,
and the donkey politely pushed as she urged him to,
pushed through and into her intestines,
and, without a word, she died.
The chair fell one way,
and she the other.
The room was smeared with blood.
Reader,
have you ever seen anyone martyred
for a donkey? Remember what the Qur’an
says about the torment of disgracing yourself.
Don’t sacrifice your life to your animal-soul!
If you die of what that leads you to do,
you are just like this woman on the floor.
She is an image of immoderation.
Remember her,
and keep your balance.
The maidservant returns and says, “Yes, you saw
my pleasure, but you didn’t see the gourd
that put a limit on it. You opened
your shop before a master
taught you the craft.”


61.1             یك كنیزك، نر خری بر خود فکند                   از وفور شهوت و فرط گزند

61.2             آن خر نر رایگان خو كرده بود                        خر جماع آدمی پی برده بود

61.3             یك كدوئی بود حیلت سازه را                      در ذکر كردی پی اندازه را

61.4             در قضیبش آن کدو كردی عجوز                   تا رود نیم ِ ذكر وقتِ سپوز

61.5             گر همه لختِ خر اندر وی رود                      هم رحم، هم روده ها را بر درد

61.6             خر همی شد لاغر و، خاتون او                   ماند حیران، كز چه شد این خر چو مو ؟

61.7             نعل بندان را نمود آگه، كه چیست ؟            علت خر، كه نتیجه اش لاغریست

61.8             هیچ علت اندر او ظاهر نشد                       هیچ كس از سِرّ آن مخبر نشد

61.9             در تفحص اندر افتاد او به جدّ                       شد تفحص را دمادم مستعد

61.10          جد  را باید كه جان بنده بود                          زآنكه جد، جوینده یابنده بود

61.11          چون تفحص كرد از احوال خر                       آن کنیزک بود زیر و، خر زبَر

61.12          از شكافِ در بدید آن حال را                         بس عجب آمد از آن، آن زال را

61.13          خر همی گاید كنیزك را چنان                       كه به عقل و رسم، مردان با زنان

61.14          در حسد شد، گفت: چون این ممكن است  پس من اولیتر، كه خر ملك من است

61.15          خر مهذب گشته و آموخته                          خوان نهادست و چراغ افروخته

61.16          كرد نادیده و در ِ خانه بكوفت                        كای كنیزك، چند خواهی خانه روفت ؟

61.17          از پی رو پوش میگفت این سخن                 كای كنیزك، آمدم، در باز كن

61.18          كرد خاموش و كنیزك را نگفت                      راز را از بهر طمع ِ خود نهفت

61.19          پس كنیزك جمله آلاتِ فساد                       كرد پنهان، پیش شد، در را گشاد

61.20          رو ترش كرد و دو دیده  پُر ز  نَم                    لب فرو مالید، یعنی صائمم

61.21          در كف او، نرمه جاروبی، كه من                   خانه را میروفتم بهر عطن

61.22          چونكه با جاروب در را واگشاد                      گفت خاتون زیر لب: كای اوستاد

61.23          رو ترش كردی و، جاروبی به كف                  چیست این خر بر گسسته از علف ؟

61.24          نیم كاره و خشمگین، جنبان ذكر                 ز انتظار تو دو چشمش سوی در

61.25          زیر لب گفت این، نهان كرد از كنیز                داشتش آن دم، چو بی جرمان عزیز

61.26          بعد از آن گفتش كه: چادر کن به سر            رو فلان کس را ز من پیغام بر

61.27          این چنین گو، وین چنین كن، و آنچنان           مختصر كردم من افسانۀ زنان

61.28          آنچه مقصود است، مغز ِ آن بگیر                 چون به راهش كرد آن زال ِ ستیر

61.29          بود از مستی شهوت شادمان                    در فرو بست و همی گفت آن زمان

61.30          یافتم خلوت، زنم از شكر بانگ                    رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ

61.31          از طرب گشته بُز ِ آن زن هزار                      در شرار شهوتِ خر  بی قرار

61.32          چه بُزان؟ كان شهوت او را برگرفت               بز گرفتن  گیج را نبود شگفت

61.33          میل و شهوت كر ُكند دل را و  كور                تا نماید گرگِ یوسف شهد شور

61.34          ای بسا سر مستِ نار و  نار جو                   خویشتن را نور ِ مطلق داند او

61.35          جز مگر بندۀ خدا، کز جذب، حق                  با رهش آرد، بگرداند ورق

61.36          تا بداند  كان خیال ِ ناریه                               در طریقت نیست  الا عاریه

61.37          زشتها را خوب بنماید شره                          نیست از شهوت بتر ز آفاتِ  رَه

61.38          صد هزاران نام ِ خوش را كرده ننگ              صد هزاران زیركان را كرده دنگ

61.39          چون خری را، یوسفِ مصری نمود               یوسفی را چون نماید آن جهود ؟

61.40          بر تو سرگین را فسونش شهد كرد              شهد را خود چون كند وقت نبرد ؟

61.41          شهوت از خوردن بود، كم كن ز خوَر              یا نكاحی كن، گریزان شو ز شر

61.42          چون بخوردی میكشد سوی حرم                دخل را خرجی بباید لاجرم

61.43          پس نكاح آمد چو "لاحول و لا"                      تا كه دیوت نفکند اندر بلا

61.44          چون حریص ِ خوردنی، زن خواه زود              ور نه آمد گربه و دُنبه ربود

61.45          بار سنگین، بر خری كاو میجهد                   زود بر نه، پیش از آن كاو بر نهد

61.46          فعل ِ آتش را نمیدانی تو بَرد                       گِرد آتش با چنین دانش مگرد

61.47          علم ِ "دیگ و آتش" ار نبود تو را                   از شرر، نی دیگ ماند، نی ابا

61.48          آب، حاضر باید و، فرهنگ نیز                       تا پزد آن دیگ سالم در ازیز

61.49          چون ندانی دانش ِ آهنگری                         ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

61.50          در فرو بست آن زن و خر را كشید                شادمانه لاجرم كیفر چشید

61.51          در میان ِ خانه آوردش كشان                        خفت اندر زیر خر  هم در زمان

61.52          هم بر آن كرسی كه دید او از كنیز               تا رسد در كام ِ خود آن قحبه نیز

61.53          پا بر آورد و  خر اندر وی سپوخت                 آتشی از كیر خر در وی فروخت

61.54          خر مؤدب گشته، در خاتون فشرد                تا به خایه، در زمان، خاتون بمُرد

61.55          بر درید از زخم ِ خر  لختِ جگر                      روده ها بگسسته شد از یکدگر

61.56          كرسی از یك سو، زن از یك سو فتاد           دم نزد در حال و در دم جان بداد

61.57          صحن ِ خانه پُر ز خون شد، زن نگون              مُرد  او و، بُرد جان  ریب المنون

61.58          مرگِ بَد، با صد فضیحت، ای پدر                  تو شهیدی دیده ای از كیر خر ؟

61.59          تو عَذابَ الْخِزْی بشنو از نبی                      در چنین ننگی مكن جان را فدی

61.60          دان كه این نفس ِ بهیمی، نر خر است         زیر او بودن، از این ننگین تر است

61.61          در ره نفس ار بمیری در منی                      در حقیقت دان كه کمتر زآن زنی

61.62          نفس ِ ما را صورتِ خر بدهد او                     ز انكه صورتها كند  بر وفق ِ خو

61.63          این بود اظهار ِ سرّ در رستخیز                     الله الله، از تن ِ چون خر  گریز

61.64          كافران را بیم كرد ایزد ز نار                          كافران گفتند: نار اولی ز عار

61.65          گفت: نی، آن نار اصل ِ عارهاست               همچو آن ناری كه آن زن را بكاست

61.66          لقمه اندازه نخورد از حرص ِ خود                  در گلو بگرفت لقمه، مرگ بُد

61.67          لقمه اندازه خور ای مردِ حریص                   گر چه باشد لقمه حلوا و خبیص

61.68          حق تعالی داد میزان را زبان                        هین ز قرآن سورۀ رحمان بخوان

61.69          هین ز حرص خویش میزان را مهل               آز و حرص آمد تو را خصم و مضل

61.70          حرص جوید كل بر آید او ز كل                      حرص مَپرست، ای فجل ابن الفجل

61.71          آن كنیزك میشد و میگفت: آه                     كردی ای خاتون، تو اُستا را به راه

61.72          كار بی استاد خواهی ساختن                    جاهلانه جان بخواهی باختن

61.73          ای ز من دزدیده علمی ناتمام                     ننگت آمد كه بپرسی حال ِ دام ؟

61.74          هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش                  هم نیفتادی رسن در گردنش

61.75          دانه كمتر خور، مكن چندین رفو                   چون كُلُوا خواندی، بخوان لا تسرفوا

61.76          تا خوری دانه، نیفتی تو به دام                    این كند علم و قناعت و السلام

61.77          نعمت از دنیا خورد عاقل، نه غم                  جاهلان محروم مانده در ندم

61.78          چون در افتد در گلوشان حبل ِ دام                دانه خوردن گشت بر جمله حرام

61.79          مرغ اندر دام، دانه كی خورد ؟                     دانه چون زهر است، در دام ار چرد

61.80          مرغ ِ غافل  میخورد دانه ز دام                     همچو اندر دام ِ دنیا این عوام

61.81          باز، مرغان ِ خبیر ِ هوشمند                         كرده اند از دانه خود را خشك بند

61.82          كاندرون دام، دانه زهرهاست                      كور آن مرغی كه در فخ دانه خواست

61.83          صاحبِ دام، ابلهان را سر بُرید                     و آن ظریفان را به مجلسها كشید

61.84          كه از آنها، گوشت می آید بكار                    و ز ظریفان، بانگ و نالۀ زیر و زار

61.85          پس كنیزك آمد از اشكافِ در                       دید خاتون را بمرده زیر خر

61.86          گفت: ای خاتون ِ احمق، این چه بود؟           گر تو را استاد  خوش نقشی نمود

61.87          ظاهرش دیدی، سِرَش از تو نهان                 اوستا ناگشته  بُگشادی دكان

61.88          كیر دیدی همچو شهد و چون خبیص           آن كدو را چون ندیدی ای حریص ؟

61.89          یا چو مستغرق شدی در عشق ِ خر           آن كدو پنهان بماندت از نظر

61.90          ظاهر صنعت بدیدی ز اوستاد                      اوستادی بر گرفتی، شاد شاد

61.91          ای بسا زرّاق گول بی وقوف                       از رهِ مردان ندیده، جز که صوف

61.92          ای بسا شوخان ز اندك احتراف                   زآن شهان ناموخته، جز گفت و لاف

61.93          هر یكی در كف عصا، كه موسی ام            می دمد بر ابلهان، كه عیسی ام

61.94          آه از آن روزی كه صدق ِ صادقان                  باز خواهد از تو سنگِ امتحان

61.95          آخر از استاد، باقی را بپرس                        که حریصان جمله كورانند و خُرس

61.96          جمله جستی، باز ماندی از همه                صیدِ گرگانند این ابله رمه

61.97          صوتکی بشنیده گشته ترجمان                   بی خبر از گفتِ خود چون طوطیان
--

Poem no. 2137 in Furuzanfar's critical edition of the Diwan-i-Kabir, translated in Frank Lewis RUMI PAST AND PRESENT, EAST AND WEST (Oxford: 2000), p.317.

The donkey's ass who in jealousy even takes offence at Jesus
   A hundred donkey dicks up his ass, a hundred dog farts in his beard
How could an ass give chase to a gazelle or inhale the scent of musk?
   An ass smell's an ass's piss or examines piles of shit.
That ass-bitch pisses in every stream she wades through, true no
harm's done to the stream
    But you've got to drink from it.
An ass feels shame from such deceit,
    Hear it from the book of Truth, "Rather are they strayed further
from the   Path,"
How like a whore's all his scratching,
    How like a fag all his flirtation
Shut me up! Let God forever make him shamefaced
I'll fondle the Saqi (the wine bearer), since I am drunk with her
tickling!

آن کون خر کز حاسدي عیسی بود تشویش او
صد کیر خر در کون او صد تیز سگ بر ریش او

خر صید آهو کی کند خر بوي نافه کی کشد
یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او

هر جوي آب اندررود آن ماده خر بولی کند
جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او

خر ننگ دارد ز آن دغل از حق شنو بل هم اضل
اي چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او

خامش کنم تا حق کند او را سیه روي ابد
من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او
--
Shit New Age Guy's Say




Popular Posts